هیس.سکوت محض.

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده،سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خنده ات
تاریخ گنگی از خفقان عاشقت شود
توران،به خاک خاطره هایت بیافتد و
آرش،بدون تیر و کمان عاشقت شود
چشمان تو که رنگ پشیمانی خداست
در آینه بدون گمان عاشقت شود
از تو بعید نیست قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بی ضربان عاشقت شود
از من بعید بود ولی عاشقت شدم
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
افشین یداللهی




📖📚
آنهایی که ما را ترک میکنند،از خودشان جنازه ای باقی میگذارند به نام خاطره.جنازه ای که نه میشود دفنش کرد نه فراموش. از آن پس چنان بردبارانه خاطره ها رو بر شانه هایمان حمل میکنیم، انگار خودمان پیش از آنها مرده بودیم...همین است که میگویم برای آمدن ها و رفتن ها مرزی بگذار. مگذار که دیر بفهمی که بین مرگ و نابودی فاصله ای است به اندازه نبودن کسی که عزیز می داشتی...
📖در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت
✒نیکی فیروز کوهی




حال من بی تو چگونه است؟ماهی دیده ای بی حوض؟ { الهه صابری }

آخرین مطالب
  • ۹۵/۱۲/۰۲
    78
  • ۹۵/۱۱/۲۷
    77
  • ۹۵/۱۱/۲۲
    76
  • ۹۵/۱۱/۱۳
    75
  • ۹۵/۱۰/۲۶
    74
  • ۹۵/۱۰/۲۴
    73

72

يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۵۸ ب.ظ

موقت•••

شنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۲۳ ب.ظ

ساعت 22:20 

یک گریه حسابی میچسبه.از دوستی که انتظار نداری.

#لامصب

71

جمعه, ۱۷ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۵ ب.ظ

پیشنهادش رو دوستم داد.

ما هم قبول کردیم.

با یک حساب سرانگشتی 2 -3 روز میرفتیم و میومدیم.

اما دوستم گفت 2 روز:| حداقل یک هفته بریم بفهمیم کجا رفتیم.

حرف حساب:/ یک مدت گذشت.تو همین یک مدت روحم بندری میزد.

وقتی حساب 1 هفته رو کردن دیدن خب خرجشم 2 برابر میشه.

ناراحت شدیم.هم من هم دوستم.من بیشتر.خیلی زورم اومد بدم میاد از حرفی که زده بشه و عمل نشه.



حالا نمیدونم چ حسی داشته باشم.ناراحت،غمگین،دلگیر. آخه از کی! از چی!!

حالا که ما نمیتونیم بریم دلیلی نداره اونا هم نرن.

هر چی که هستم حسود نیستم مسلما.حق نداشت ناراحتیمو به حساب حسودی بذاره.


خوش بگذره دوستم^_^

70

پنجشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۳۸ ق.ظ

لحظه ها چقدر کند میگذره.داره بارون میاد.هوس آیس پک زده به سرم؛ یک جای دنج و گرم.

[ی ماه میخاستم ک دارم

ای ماه شام تارم]


ی سری خصایص اخلاقی هست ک ژنتیکه و فسقل به خوبی از عهدش براومده.میچرخه،میچرخه،میچرخه... سرش گیج رفت ؛)))))

[تو رو میبینم تو رو میخامت

آخه چشای تو جادوییه]


شازده:مامان ی چیزی تعریف کنم؟

من:بگو مامان

شازده:خانوممون میخاست صدام کنه  آقا شازده بعدش من باید بگم یا علی اشتباهی گفت شازده خانم:))))))))))))))

من: :))))))))))))))

[عشق مث زهره با طعم عسل مث جونه

عشق مث رویای نیمه شبه نمیمونه]


فرصت دارم حال ندارم.حال دارم فرصت ندارم.خیلی از مخاطبینمو هنوز وارد گوشی نکردم.تو دستگاه ذخیره کنم گوشی میسوزه تو سیم کارت ذخیره کنم سیم میسوزه.خلاصه هر چند وقت مخاطبینم منفجر میشن:|

[میخام دلخوش این سرگیجه هاشم

برم پرسه زن خیابونا شم]


گفتم عقب افتادن رو شاخشه اما نه تا این حد نهایت هفته دیگه ک مشکل من حل بشه.اما انگار حالا تاریخ به افق خیره شده نمیخاد معلوم بشه:/

[خیلی قشنگه 

مست و ملنگه

خیلی شوخ و شنگه]


آدم نصف حرفاشو باید پاک کنه حتی از تو ذهنش اگه به مشکلات فکر کنیم باد به غبغب میندازن و خودشونو بزرگتر نشون میدن:|

[عروس یکی ی دونه

ماه دوماد نمونه]


دلم خیلی چیزا میخاد که با منطقم جور در میاد اما با همون دل کنار نمیاد. حس ترس دارم. از آینده،از دور شدن،از رفتن.خیلی صریح رد کردم اما نفسی با حرفاش دلمو قرص کردم.کلا نطرمو برگردوند اما ترس ها ازم گرفته نشد.



اینجوری نمیشه.برم سراغ چارتار

سراغ [باران توووووووویی]

ببندم چشامو [آشوبم؛ آرامشم تویی]

بشنوم [سحر ندارد این شب تار    مرا به خاطرت نگه دار....]



+++ بعدا نوشت:حرفامو نوشتم با آهنگایی که همون لحظه گوش میکردم.توضیح بیشترشون حرفای خصوصی تر بود ک جای گفتنشون نیست. 

آهنگ ها باید به حال آدم بخوره.اینقدر درهم و برهم بود که هیچ آرامشی برام نداشت. چارتار کمی آرومم کرد. کمی از تاریخ محو در افق دورم کرد از سفری که کنسل شد و حالمو گرفت. از سفر دوری که منطقم قبولش داره ولی دلم هم میخاد هم میترسه.

همینا دیگه^_^

69

دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۰۳ ق.ظ

نمیدونم چرا کارها برعکسه.ی سری برنامه میچینیم بعد تا میایم عملیش کنیم انواع سد ها ظاهر میشه:|

حالا نه به اندازه کنسل شدن ولی خب عقب افتادن رو شاخشه.


گاهی ظاهر برات بی اهمیت میشه.اما کارایی یهو خودشو نشون میده.دندونم شکسته راحت نیستم حالا 40 درصد رو بدیم به ظاهر 60 درصدش مال خوردن تنقلاته ک رو اعصابه:/


دیوونه نیسدما:/.تو خیابون یاد ی چیزی میوفتادم نیشم تا بناگوش میرف:/یا از چیزی ناراحت میشدم زیر لبی و تند تند حرف میزدم و انتقاد میکردم.بعدش:/ یهو:/ خدا رو شکر ماسک زدم کسی ندید:/


ی زمان هایی رو باید اختصاص بدی به خودت و خدا. من که سرم پایینه. میدونه چقدر خیره ام. میدونه چقدر پروام. میدونه چقدر خجلم.. 

گفتم خودم و خدا:/

میرسونه.هی خوبی میرسونه.هی خوبی میرسونه:(


خیلیا رو دوست دارم.اما نمیتونم دوست داشتنم رو نشون بدم. بیخیالیه دیگه:(

+دعا برای سلامتی عموی عزیزم بفرمایید:))

68

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

از 15 تا 20 سالگی هر تعداد کتابی که خریدم یک سومش رو از 20 تا الان خریداری کردم.

#مایه_شرمساریه

#وای_بر_من

من اصلا خودمو کتابخان نمیدونم://///

67

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۱ ق.ظ

+

این هفته

میتونست خوب شروع بشه اما سرماخوردگی فسقل نذاشت.

وسط هفته میتونست خوش بگذره اگه شازده اینقد ورجه وورجه نمیکرد:/ 

آخر هفته بشه آنچه خواهانیم:\

+

کم نیستن بلاگ هایی ک متن های عالی میذارن و من دلم میخواد اونا رو بهتون معرفی کنم.

فقط.. حسش نیس مشکل گوشیو برطرف کنم.فقط همین:دی

+

گاهی دلم پر میکشه واسه دوستی ک میدونست من چی دوس دارم بعد تو مغازه ای دیده و دلش خواسته برام بخره. هم دلش هم قصدش. نباید این دوست رو روی چشمات بذاری؟

+

پارسال واسه تولدش پارچه خریدم حالا ک دوخته میبینم چقد سلیقم افتضاحه://///// امسال میبرمش خودش انتخاب کنه هدیه تولدش.. جزء دوستایی هس ک کم نمیذاره هیچ وقت نه زمانی نه روحی.همیشه هست. خواهرمه اصن^___^

+

چقد آخر هفته بدی داشت همین دوست و چقد سعی کردم آرومش کنم میدونم موفق نشدم انگار بدجور دلشو شکوندن.هیچ جوره اشکش بند نمیومد. این روزا میخنده اما نه از ته دل:((

+

دلم طبقه بندی کرده خودشو.دلتنگ میشه واسه اونایی ک دلتنگم هستن. پر میکشه واسه اونایی ک مشتاق دیدارمن. نگران واسه اونایی ک به یادمن. دست و جیغ و هورا واسش*__*

+دلم گواهی بد نمیده ها ولی تازگیا یجوری شده:/ دلم گواهی بد نمیده ها ولی میترسم. دلم... وای ...آشوب شد...

+

دیگه لازم نیست برم دکتر.داروها تموم بشه حله.رژیم غذایی هم که گفته رعایت کنم بهترم میشم.تا بهار ک باید تصمیم گرفت:|

+

اگه رفتین جایی ک پیش غذا گرون بود فقط پیش غذا سفارش بدین.البته اگه معدتون مث من گنجشکیه و زود سیر میشین.

+

وای هوس کردم برم فست فود:/// ناجور هوس کتاب خریدنم دارم://///  دلم بستنی هم میخاد:////

+

دنبال کنندگان از 4 نفر تا الان که 40 نفرن یک نفر مخفی هست.همون یک نفر بیاد خودشو معرفی کنه:|||

+

^_^

66

شنبه, ۴ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۰۳ ق.ظ

هر آدمی وسایل شخصی خودش رو باید استفاده کنه. غیب نگفتم جکم نگفتم://

بعضی وسیله ها رو بقیه هم میتونن استفاده کنن.

مثلا گوشی:/

حالا یکی میاد ی نگاهی میندازه ی استفاده ای میکنه آهنگی میگوشه یا تو تلگرام کانالی رو میخونه. اینا هیچکدوم بد نیست.

حریم خصوصی اگه رعایت بشه بد نیست. کم و زیاد نکنیم مواردشو بد نیست.


+من نمیدونم چکاریه اس گوشی یکی دیگه رو میخونن.شاید یکی ی چیزی گفته باشه ک نخاد تو بدونی.

چت هم جزء خصوصی ها محسوب میشه.

هر فایلی هر چی ک داره حق حذف و اضافه کردن بهش رو نداریم.

به چ زبونی بهش بگیم:// 

بابا بشر دست نبر تو اون گوشی وامونده:///////////////////////////

عجبا:////////



+سه متهم ردیف اول.زود تند سریع بگین چرا رفتین؟؟؟😐😐😐

65

پنجشنبه, ۲ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۰۰ ق.ظ





خدا از نیت آدم ها خبر داره




64

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

خیلی دوست دارم بفهمم راز آرامشی ک در خرید کردن هست چیه!!

اصلا فرقی نمیکنه چه حالی داشته باشی یا چه برنامه ای داشته باشی

هر چی که باشه خرید حالتو عوض میکنه

مخصوصا اگه بی برنامه خودشو بندازه تو ذهنت

هوس کردم برم کافه کتاب. اما تنهایی نمیچسبه.

شهر کتاب خوب بود.سرد بود،  اونجا هم نزدیکه.

وسوسه میشدم هی رفیقی رو همراه کنم برم کافه کتاب ولی ...

 فهمیدم مورد لطف رفیق جان قرار گرفتم.



+بی ربط:

همچین بوی توطئه علیه من تند و تیزه ک نمیشه نفس کشید...

خودشون خفه نشن صلوات..

63

پنجشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۶ ق.ظ

1. شبکه آی فیلم ک نیاز به معرفی نداره.پایتخت 3 ساعت 21 میتونید از شبکه آی فیلم تماشا کنید.

امشب از طرف بیمه اومده بودن برای خونه نقی. برای میزان از کار افتادگی دست های اوس موسی. اینکه ساعت یک نیمه شب در حال بنایی بود نیاز ب مدرک داشت.

مدرک همون بلوتوثی بود ک پخش شده بود تو کل علی آباد و شهرهای دیگه.

همه دیده بودن.همه خندیده بودن.همه...


پ.ن: یکی خونش خراب شده میخندن.یکی بهش تجاوز میشه تو کشور دیگه جک میسازن. 

اینکه کسی به مشکلی برخورد کنه خنده داره؟ اینکه برای کسی دردی بوجود بیاد جسما و روحا جای خوشحالی داره؟ 


#حالم بد شد..


2.بعد یک ماه رفتم مهد شازده. میخاستن ببرنشون کلوپ پاندا. رفت و برگشت و حسابی خوش گذشته بود بهش. به منم..حسابی خوش گذشت..بعد یک ماه..


#هی شک میکنم میگم نه بیخیال حالش خوب نیس. هی میبینم اشتباه کردم. برا من خوب نیس فقط. خوش باشه با هر کی باشه.


#در پست قبلی یکی از هشتگ ها رو ی نفر اشتباه متوجه شد.فکر کرد مخاطبم ی پسره. کامنت پرباری نوشته بودن ک دهن طرفو خورد کن.خدا خیرشون بده کلی خندیدم بعدم گفتم مخاطب من در این وبلاگ هیچ پسری نیس. اگه کسی رو خطاب قرار میدم غیر مستقیم بدونید و آگاه باشید دختره :)))) ک خودشون متوجه میشن.


*********

زن ها می توانند در اوجِ دلتنگی لبخند بزنند،آواز بخوانند،غذای دلخواهت را تدارک ببینند، کودکانه با بچه ها بازی کنند

زن ها می توانند با قلبی شکسته باز هم دوستت بدارند،ببخشند و بخندند 

تو از طرز آرایشِ موهایش یا رنگِ لب هایش، لباسش یا حتی حرف هایش هرگز نمیتوانی حدس بزنی زنی که روبرویت ایستاده دلتنگ یا دلشکسته است! 


زن بودن کارِ ساده ای نیست...


خسرو شکیبایی


****** ^_^ ********

62

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ق.ظ

چندین سال پیش:|

ما( من و مامانم) با یکی از خاله هام رفتیم خونه خاله کوچیکه.خواهرها با هم میحرفیدن منو دختر خاله و پسر خاله تو سر کله هم میزدیم. دختر اون خالم با دختر خاله کوچیکم بازی میکردن. یهو جیغ زدن و وسط گریه هاشون تعریف میکردن ک نفر مقابل چ بلایی سرش آورده. ما ک میخندیدیم بهشون بعدم بیخیالشون شدیم. نفهمیدم کی آشتی کردن یعنی اصن با اون دعوا بعید بود آشتی کردنشون.موقع رفتن دل نمیکندن از هم.

خلاصش اینکه

ما دخترا دیوونه ایم.دوستیم خوبیم مهربونیم میزنیم تو سر هم گاها گیس کشی هم رویت شده:/ با خاک یکسان میکنیم همو دروغ به ناف هم میبندیم درد دل میکنیم با هم عاشق هم میشیم متنفر از هم میشیم

خلاصه اینکه ما تو کارامون دیوونه ایم.اما در کل عقل داریم دل داریم بهر حال ی جا دل و عقلمون تصمیم میگیره با کی باشیم و با کی نباشیم.

#درد داره وقتی میگه منو میبینه یاد ح... میوفته. درد داره لعنتی. دوس داشتنمو باید ثابت کنم اما چجوری؟به چ قیمتی!


طرف دخترشو عروس کرده.کارت آورده واسه پسر عمه گرامش.نمیدونم چ فازیه یک پسر عمشو با بانو گفته یک پسر عمشو با قوم و قبیله:| 



#هر پستی دلم بخاد میذارم😝😝😝




#نظرات بسته یعنی نویسنده فقط خاسته حرفاشو بگه و با احترام نظری راجب مطلبش نمیخاد..

چشم ها

دوشنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۰۶ ق.ظ

شاید تشبیه جالب و درستی نباشد

اما مثل دختر بچه ای دلم پر میکشد برای عروسک قشنگ پشت ویترین. دستم بهش نمیرسه. چشمای عروسک نشون میده که میخاد مال من باشه..اما نمیتونم بدستش بیارم.لبخند میزنم همون پشت ویترین. غرق خیالات میشم.

یهو ی دختر دیگه میاد میره تو فروشگاه.عروسک رو برمیداره میشه مال اون.شاید لبخند تو چشمای عروسک هنوزم همراهی کنه منو اما دیگه مال من نیست.دیگه نیست.

دردش رو حس میکنید؟

خیلی دردناکه..

خیلی غمناکه..

کاش هیچ وقت از کنار اون فروشگاه رد نمیشدم.کاش هیچ وقت اون عروسکو با اون چشماش نمیدیدم.کاش..

61

يكشنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۸ ق.ظ

19/9/95

یادم میمونه

یادم میمونه

تموم....

1.خالی از حرفم.بدون هیچ حسی. اون اوایل وقتی حرفش میشد زار میزدم اما الان...

سکوت محضم...

2.دلم تنگ شده براش.گفت فردا بیا اما من..هنوز توان بیرون رفتن رو ندارم اونم با غدقن کردن چربی و ایضا غذای بیرون.به قولی مرگو ترجیح میدن تا اینکه غذای بیرونو نخورن خخخ

3.یک رو دروغ گفتم همین نیم ساعت پیش وسط پست گذاشتنم گریه کردم.پر میکشه دل لامصب:((

4.نمیدونم چرا اینقد دهن بینم اما این بار گذاشتمش کنار.خودم تصمیم گرفتم.میگفت دکتره اصن زورش میاد حرف بزنه.اما من صداشو میشنیدم من داروهای تجویز شدشو میخوردم و خوب میشدم پس نظر هیچکس مهم نیس هیچکس به اندازه خودم واسه خودم دل نمیسوزونه و نگرانم نیس.پس میرم پیشش. خیلی آروم حرف میزد.نمیدونم چرا اما منم از اون حالت عصبی یکم فاصله گرفتم و آروم موقعیتمو توضیح دادم براشون. حرفاش رو زد طبق پزشک بودنش اما آرامشی بود ک به دل من میریخت. چقدر راحت میگفت تو هیچیت نیست فقط بیماریتو بزرگش کردی واسه خودت.خندم گرفت.دکتر جان اگه در طول روز اینجوری و اونجوری میبودی بازم میگفتی بزرگش کردم؟ 

ضعف بدن.ای لعنت به من و دهن بینیم.ای لعنت به رژیم مزخرف غذایی ک جز معده درد و کبد چرب و ضعف بدن هیچ کوئن مثبتی برام نداشت.

لعنت..

دکتر خوب هم نعمتیه.از همون شب آرومم.از همون شب ک گفتن عزیزتر از بچه ک نیس چرا دعواش میکنی؟ آدمای خوب زندگیم کم نیستن کمرنگن.همیشه مال من نیستن گاهی اوقات کمی از وقتشون مال من میشه:)))


زمان

جمعه, ۱۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۷ ب.ظ

به صورت ناخودآگاه بین ٦ تا ٨ ماه طول میکشد تا مغز شما بتواند به صورت کامل کسى که موجب آزار حسى شما شده است را کامل ببخشد.


وحشتناک زمان طولانیه..

شاید حتی نگذره زمان..

شاید کمرنگ بشه اما پاک نشه..

شاید..

 

60

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۵:۴۹ ق.ظ

امروز 17 آذر

روز تولد بانو جان

بانو جانی ک سر ناراحتی و سو تفاهم حرمت شکست

فقط خدا میدونه چقدر دوسش داشتم و تلاش کردم از دلش در بیارم.


بارون میاد

چ لذت بخشه صدای برخوردش با شیشه^___^

کاش میتونستم با نفسی برم زیر بارون.ما و بارون و کیم سه تایی :دی


دیشب خابیدم:))))))) بعد 3 هفته نخابیدن های شبانه و عصبی شدن ازین بی خابی ها، بالاخره دیشب خابیدم. چقدر چسبید. 

من موندم بعضی دکترا سر در نمیارن چرا نسخه میپیچن:/ :\ :| الکی الکی 200 تومنم رف:// ضرر مالی بماند ضرر زمان رو نمیتونم ببخشم:// برای من یک روزم یک روزه.

یک عمل کوچولو انتظارمو میکشه. اگه آلرژی به گرمیجات منو به این روز نمینداخت چجوری متوجه میشدم!!! یا در اصل چجوری خودشو نشون میداد بیماریم!!!!



بارون میاد😊😊😊

59

سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۳۴ ق.ظ

از آخرای آبان شروع شد اما آذر رو هم قاطی کرد.

ماه بدی بود.خیلی بد گذشت.خیلی سخت گذشت.حتی اتفاق خوب هم خوشحالم نمیکنه چی بشه نهایتش یک لبخند. همه اینها به کنار زخم زبان، نیشتری که نمیشه به راحتی فراموشش کرد و باهاش کنار اومد.

هستند کسایی ک فکر میکنند آدم دوست داره مریض باشه و درد بکشه.یا یک کاری کرده تا مریض بشه:|||  اینجور افراد رو فقط باید تو حال خودشون بذاری..


+اگه دوباره برم دکتر به جای اینکه بگم مشکل کبد دارم میگم مشکل روان پیدا کردم اینقدر که کلافه و عصبی و روانی شدم این مدت ..

+نیستی اما بهت زنگ میزنم و تولدت رو تبریک سمیرا خانم کم پیدا:|

+دعا بفرمایید:)

58

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۲۲ ق.ظ

شازده^_^


بابا سپاه ینی چی؟

ینی..

ینی کسی که 3 تا پا داره؟

باباش:   0________o

من:   ;))))))))))))

شازده:   :))





فسقل^_^

سلام

اوبی

چ خبر

سلام برسون

ددابظ


#فرصت نمیده جوابشو بدی.تند تند میگه و میره. با حجم زیااااادی از لووووس بازی و ناز و ادا♡♡♡♡

چو عضوی به درد آورد روزگار

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۵۹ ق.ظ

دل هوس چای زعفرون داشت. مزه کرد و غلیظ تر خوردم. مزه کرد و هل قاطیش کردم.هوس دل خابید.آتیش زیر خاکستر کبد روشن شد.هوا گرمه آتیش میباره حرارته ک میزنه بیرون. پوست خشک و دنیا دنیا خارش.

اطلاعات اینترنتی میگه درمان با خنکی و تصفیه کبد و خون.. دکتر میگه درمان باید انجام بشه قبل اینکه بشه زردی و یرقان و ....


هر سال مدیریت روضه با من بود اما امسال مثل یک جنازه فقط نگاه میکردم.حتی نتونستم از اتاق بیرون بیام. امسال سال بی قسمتی بود.از هیچ جا هیچ چیز نصیبم نشد.آی دلم سوخت.آی جگرم سوخت...


نمیخام از غذای بیرون و فست فود بندازمتون ها.ولی خواهشا جای تمیز برید. که یهو ی احمق ؛ یک آشپز احمق، دشویی بره و با همون دستای کثیف و نشستش براتون پیتزا درست کنه. ک تهش بشین دختر دایی من. که بشه میکروب مدفوع وارد خون شدن... ک بشه 6 ماه عداب کشیدن و این دکتر اون دکتر رفتن..


القصه فعلا ک زنده ایم.دعایمان بفرمایید:)

سمیرایی گم کرده ایم میجوییم او را :/


حلول ماه ربیع الاول مبارک همتون^__^ 

سی یا چهل شایدم پنجاه

چهارشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۴ ب.ظ

وقتی متوجه موضوع شدم تنها چیزی ک دنبالش بودم انسانیت بود.نه آدمش نه شهرش نه شغلش و نه حزبش.

بعد چند هفته کاشف به عمل اومد که غذا نذری نبوده و از رستوران بوده و قاتل همون کسیه ک دنباله اسمش؛ اسم شهر و شغل و حزبشم میارن. و جالبه ک کانالایی ک حزبشو میکوبیدن اینور اونور میگفتن سوء قصد بوده الان میگن چرا اسمشو کنار حزبش میارین.

و من باز هم دنبال انسانیتم. که چرا خانواده اش رو کشت؟!!!



فکر نکنین فقط یک نامه مهم هست ها.. نه.نامه های مهمتری هم صادر شده و در اولویت هم قرار دارن. منتها هوا آلوده اس اون بالا دیده نمیشه..مایه شرمساریه ک چشم بصیرت نداریم:((



مراکش فقط یخ و ابر بارون زا:/  به ما یخش رسید:/ 


مملکته داریم ما؟؛/